دوش امد چو به خوابم ملک ستر و عفاف تا بنوشد جرعه ای او از می و پیمانه ام
گفتمش با من اگر یک ذره می خواری کنی باید از بهر طرب با دل وفاداری کنی
من می و میخانه را با خون خود اویختم جان خود را دادم و خون در جم می ریختم
گفت می خواری را از برای عاشقان افسانه ایست عاشقان مست می اند ومی چو یک دیوانه ایست
انکه چون تو جامی از می می خورد این بدان کو پادشاه خانه ایست
****
دلا در گوشه ی می خانه دنبال چه می گردی مگر معشوق خود را تو در این میخانه گم کردی
****
در عالم مستی ملکی گفت که ای دوست در کار تو افتد گرهی باز کن ان را
دنیا گر عظیم است ولی ارزش ان نیست با هر حرم و ناحرمی کرد مدارا
فانی است همه گیتی و این عالم و دنیا عاقل بود انکس که زند سازوصدارا
عاقل به جهان هیچ نیاسود دمی چون دانست که دنیا بودش رو به سپارا
جاهل همه را خواست به دنیا زهوسها تا اینکه بیفتاد به گرداب فکارا
روزی که به خود امدشان جاهل سرمست دیدش که گرفتست خدا دست و پا را
شرمنده ز هر کار که می کرد به دنیا توبه طلبیدش ز درگا ه خدا را
پس خوب تو با خوب نشین و همه خوبی اموز به انکس که پی است او خدا را
****
نمازم رابه صبح وظهروشب کی خوانده ام دوست عرق در روده ام چون اب در جوست
به فکر مستی و می خواری ام من گل خوشبو به نزد پست بی بوست
دل عاشق زعشق دوست می سوخت وگر نه غم به نزد دل چه نیکوست
خدای من ، خدای من ، خدایم چرا پستی در این دنیا نیروست
چرا مستان همه عا شق پرستند مگر از درد و هجران زود رستند
و یا که درد و هجرانی ندیدند و یا که جام معشو قان چشیدند
اگر اینگونه مستان مست گشتند همه حقا که مصحوبان دشتند
|
+| نوشته شده توسط
علی رودسرابی در دوشنبه پانزدهم آبان 1385
|